اما اولین کسی که جواب رو داد بهی(دختر خوانده خدا ) بود.
و در ضمن اون شعر با حال و هوای اون روز من خیلی می خوند.این هم لینک شعر:
....................................
اما اولین کسی که جواب رو داد بهی(دختر خوانده خدا ) بود.
و در ضمن اون شعر با حال و هوای اون روز من خیلی می خوند.این هم لینک شعر:
بعضی ها از ماندن خسته شدن می روند....
بعضی ها دلیلی برای ماندن ندارن می روند....
خیالتون راحت باشه هنوز چیزیم نشده و زنده و سر حال هستم،چون کلی توی ادامه مطلب تایپ کردم.اما معلوم نیست تا کی .....
نمی خواستم از غم بنویسم...ولی نشد....
یه مدتی نیستم.اما دوستم هست به کامنت ها جواب میده.
این روزها از هر کی می پرسی...می گه...:
یه بار سوم راهنمایی عاشق شدم،بعد از هم جدا شدیم.(عشق سن و سال نمی شناسه!!!)
یه بار یکی دیگه رو دیدم و عاشقش شدم،اما باهام دوست نشد!!!!(عشق رو یک نگاه که میگن اینه!!!
)
یه بار عاشق دختر همسایه شدم،ولی دیدم نامزد داره ولش کردم.(عشق نافرجام)
یه بار کلاس سوم دبیرستان،توی راه مدرسه عاشق شدم،چند ماه با هم بودیم،بعد دیدم منو نمی خواد ولش کردم.(عشق شست خورده)
توی دانشگاه عاشق یه دختره شدم،ولی بعدا دیدم با یه پسره دیگه هست،ولش کردم.(عشقی که مقداری عقل هم چاشنی اش شده،مثلا!)
ایم مجری تلویزیون هم خیلی خوشگله،من عاشقشم،ولی حیف از من بزرگ تره و گرنه من می خوامش.(عشق را بریز توی دلت و بسوز و بساز که می گن همینه،در مضن اگر بره خواستگاری هم اون مجری جواب رد نمی ده!!)
همین جور برو جلو....
این یه نمونه واقعی بود...از یه جوون امروزی....که متاسفانه نمونش رو زیاد داریم...متاسفانه بدتر از این هم داریم...
که تا چیزی میشه اسم عشق رو میارن وسط....
متاسفم برای خودم،برای شماهایی که آبروی عشق را هم بردید.
نظر شما چی؟
دقایق نبودن زیاد شده است....!
هر چه بیشتر می شوند....دلم بیشتر ریش ریش می شود....!
بیا و جلوی این دقایق را بگیر...!
تو اگر نیای مجبور می شوم خودم جلوی آنها را بگیرم،برای همیشه جلوی این دقایق را می بندم....!
با نبودن...!
پی نوشت:مادرم دوست دارم خیلی زیاد...
پی نوشت 2:مخاطبش خاص بود،خودش هم خبر داره،از دیشب تا حالا،دقایق نبودنش آزارم میده.مادرم رو میگم.
دوست دارم خیلی زیاد.....
دیگه طاقت ندارم،دارم دیونه میشم،به هر دری زدم فراموشت کنم،اما نشد،روز و شب دارم به تو فکر می کنم،همیشه بغضم رو مخفی می کنم،ازم نخواه دوست نداشته باشم،ازم نخواه ازت دور باشم،نمی تونم،نتونستم،خیلی سعی کردم،کاری کنم یادم بره ،اما نشد،بفهم دلم پیش توئه،نمی تونم بی تو زندگی کنم،هر چی توی زندگیم بدبختی کشیدم رو فراموش کردم،ولی ازم نخواه تو رو فراموش کنم،چون نمیشه،چون نشد،چون امکانش نیست،امتحان کردم،هر چیزی رو فکر کنی امتحان کردم ولی نشد که نشد،نمی تونم بی تفاوت باشم،روز و شب سعی کردم پا رو دلم بذارم،تا تو راحت باشی،تو تو هر جور دلت می خواد زندگی کنم،ولی دلم دست بردار نیست،نمیشه،من بدون تو فقط زنده ام نمی تونم بدون تو زندگی کنم،به همون خدایی که می پرستی من خیلی دوست دارم،همون خدایی که من و تو رو آفرید این عشق رو هم داد.
باور کن من همه کار کردم که به تو فکر نکنم،نشد،یعنی نمی تونم.عزیزم به همون خدایی که می پرستی شبها همیشه پریشونم،خوابم نمی بره،همش به تو فکر می کنم،به خدا قسم خیلی از شبها تا صبح هم خوابم نمی بره،نمی دونم تا حالا پریشون بودی یا نه،دلم می خواد بفهمی،بفهمی که من دارم به خاطر تو نفس می کشم،به خاطر این که تو زنده ای،به خاطر این که تو هستی،الان خیلی وقت من پریشانم،پریشان بی تو بودن،
این ها در حد حرف نیست،اینها واقعیته،این واقعیته عزیزم.
از من نخواه دوستت نداشته باشم.
دوست داشتن من فرق می کنه،فکر نکنی من هم عین این جوون های امروزی ام،نه من توی درد بزرگ شدم،حکایت زندگیم حکایته دردهای بزرگیه.
فقط این رو بدون خیلی دوست دارم خیلی هم دلتنگتم.
پی نوشت:خیلی دوست دارم.
پی نوشت 2:می دونم شمارمو نداری ولی بهم زنگ بزن! یا لا اقل بهم برام کامنت بذار.
پی نوشت 3:به خدا دوست دارم،الکی هم نیست.
پی نوشت 4:طعم نبودنت رو دوست ندارم.
پی نوشت 5:شاید فکر کنی گذر زمان همه چیز رو حل میکنه منم یه روزی فراموشت می کنم،اما اینطور نیست،خودمو بهتر از همه می شناسم،
بعدا نوشت 2:
دلم گرفته...دلم می خواد با یکی حرف بزنم....
600 هزار تومان هم ضرر کردم.
این که چی شد و بر من چه گذشت رو توی ادامه مطلب می گم.فقط بدونید که خیلی به من خوش گذشت و خیلی هم بد گذشت!!
خیلی خوش گذشت چون خیلی ها رو دیدم،بد گذشت چون 600 هزار تومان ضرر کردم.
پی نوشت:
خانمی که با اسم "..." برای من نظر میذاری،شما مشکلت با من چیه؟چرا فکر می کنی من توی محیط اینترنت دنبال دوست دختر می گردم؟بله،همه خواننده های وبلاگ من دختر هستن،ولی این دلیل نمیشه،توی دنیای واقعی من رفیقهای پسر زیاد دارم،و هر سوالی که داشته باشم اون ها جوابش رو دارن،توی دنیای اینترنت هم خیلی ها با من دوست هستن،که بیشترشون دختر هستن،و من می تونم سوالهاتی رو که پسرها براش جوابی ندارن از اون بپرسم،و این رو هم بدون از چیزی که من متنفرم رابطه های دوست دختر دوست پسری هست،چون این رابطه ها چیزی جز بدبختی برای پسر و دختر،مخصوصا دختر و خانواده هاشون نداره،آخر همشون بدبختیه.پس فکر نکن من دنبال دوست دختر هستم،خواهشا اگر این همه نظر میذاری و گیر میدی از خودت ردی هم بذار.
پی نوشت2:شرمنده از همتون که این متن رو این جا نوشتم،
پی نوشت 3:به کمکتون نیاز دارم،خیلی زیاد،تو ادامه می گم.
پی نوشت 4:دوستون دارم.
پی نوشت5 :Lotfan ba man tamas begirid!!
پی نوشت 6:چند روز پیش زن داداش پری اومده بود،خیلی دلم برات تنگ شده بود،اونقدی که دلم می خواست بغلش!! کنم،اما نشد!!زن داداش پری با همسرش به خاطر اختلافهایی که خانواده همسش با همسرش داشتن،خیلی وقت پیش ها خونشون رو بردن بندر،چون اختلاف داشتن هیچ کسی ازشون شماره نداشت،توی این مدت خیلی دلم برای زن داداش پری تنگ میشد،گر چه من خودم دو تا زن داداش دارم که یکیشون هم اسمش پروانه هست و من پری صداش می کنم،ولی هیشکی زن داداش پری من نمیشه،اون خیلی خوبه،ولی حیف که دوباره بی خبر رفتن.(زنداداش پری،زنداداش واقعی من نیست،چون شوهرش دوست خیلی خوب من بود،من داداش صداش میزدم،وقتی هم زن گرفت،زنش شد زن داداش من،خیلی با هم خوب بودیم،پری عاشق کامپیوتر بود،همیشه من میرفتم خونشون تا بهش یاد بدم،خیلی روزهای قشنگی بود،بهش یاد دادم وبلاگ بنویسه اما هیچ وقت ننوشت،بهش یاد دادم یا یاهو کار کنه،فقط و فقط گاهی با آیدی من می اومد توی اینترنت که یاد بگیره چجوری میشه چت کرد،همیشه می گفت آروز دارم یه روز با محمد رضا گلزار چت کنم!!واسه همین به من می گفت بهم یاد بده چجوری چت می کنن تا آبروم جلوی گلزار نره،منم رمزم رو بهش دادم تا یاد بگیره،یه ذره یاد گرفته بود،تا اینکه یهو بی خبر رفتن،بعدشک خانواده دوستم گفتن که با هم اختلاف داشتیم،چند روز پیش که اومدن بهش گفتم،چرا بهم زنگ نمی زدی؟گفت:نمی خواستیم کسی بدونه ما کجاییم،بهش گفتم من که بهت یاد داه بودم بیای نت،چرا نمی اومدی وبلاگم؟گفت:اینقدر گرفتاری و دردسر داشتم،اینترنت که چه عرض کنم،اصلا خودت رو هم یادم رفته بود،حوصله ای داری تو هم ها،اینقدر بدبختی داشتم که به خودم هم فکر نمی کردم چه برسه به تو.
این جا بود که انگاری تمام دنیا دور سرم می چرخید،من که هر روز وقتی بودن یادشون می کردم،وقتی رفتن هر روز یادشون بودم.
هر چی می خوایین فکر کنین ،فکر کنین،ولی بدونید بد دردیه وقتی هر روز یاد کسی باشی اما بفهمی که هیچ وقت یادت نبوده....
پی نوشت 6:به این سایت سربزنید:
می خوام کلی کتاب بخرم برای خودم،شماها نمیایین؟
چیکار میشه کرد،گاهی اون برای ما تصمیم می گیره،من قربانی شدم،بعضی وقتها برای تموم شدن اختلافها و بدبختی ها،باید یکی این وسط قربانی بشه،تا شاید اوضاع آروم شه،اینبار هم نوبت من بود،من تاوان اشتباهات دیرگان رو دادم.
من فدای سنتهای مسخره شدم،متنفر از سنتهایی که برای آدم ها هیچ ارزشی قائل نیست،ببخشید سر شما رو هم درد اوردم،شرمنده،من باید برم پایین دارو بگیرم..."
"اینم یه مدل ازدواجه"
قانون قصه هایی را که ...
خوانده بودم...
گداییان نباید عاشق شاهزاده شوند...
من قانون شکستم...
اما قصه عوض نشد...
شاهزاده آنقدر بزرگ بود که صدای دل کوچکم...
به او نرسید...
هرگز...
هرگز...
زندگی بی حماقت را دوست نداشتم...
من دیوانگی کردم که در هیچ غصه ای نیامده بود...
من دل سپردم...
به شاهزاده ای...که بینمان دیوارهایی بود...
من دل سپردم به شاهزاده ای که هرگز ندیدم...
اما تصویرش دردلم بود...
در دلم بر شانه هایش اشک ریختم...
گیسوان زیبایش را نوازش کردم...
گاه به گاه موهای پر پیچ و تابش را بافتم...
و اما چشمانش...
آشوب بر دلم می انداخت....
آشوب فاصــــــــــــــــــــــله...
فاصله ای به اندازه یک نرسیدن...
به لیلای قصه های دلدادگی...
و گدا تنها شد...
اما نگذاشتم!...صدای دلم...او را آزار دهد...
آری من گدایی بودم که دیگر به قانون شکنی خو کره بودم...
گفتم:آنقدر می شکنم...
این قانونهای نرسیدن ها را
تا بدهند...
نام قانون شکن دلداده ها را...
بر وسعت تنهایی من...
و دل سپردم به شاهزاده ای دیگر...
در دلم غوغای دو شاهزاده پر از شور شد...
شاهزاده سوم...تکمیل کننده محفل قانون شکنی من...
و آنقدر دل به شاهزاده ها سپردم...
که دلم شد...قصری از شاهزاده ها...
که هیچکدام خیال پیوند با دلم را نداشتند...
گر چه هیچ شاهزاده ای با دل من سخن نگفت...
از دوست داشتن ها و عاشقی...
اما دیگر دلم تنها نبود...
خیال شاهزادگان در دلم می چرخیذ...
و خوش بود...
روزها را به شب کردم...شب ها را به صبح...
و هیچ شاهزاده ای در عالم حقیقت پا به تنهاییم نگذاشت...
و امروز من تنهایم...
تنهای تنها...
با دلی پر از...
شوق رسیدن به یک شاهزاده...
که بگوید:دوستت دارم...
تنهای تنها....
همچون همچون کتابهایی که پر است از قصه هایی....
که در هیچ کدامشان شاهزاده و گدا هم آغوش نشدند...
کاش غصه های عاشقانه را طور دیگر می نوشتند...
مگه نه رها...؟! تو ان شاهزادگان را می شناسی...!!آخر قصه من چه می شود...؟
پی نوشت:جواب ستولهای احتمالی شما عزیزان:
1-متن خیلی ساده نوشته شده،تابلو نشون میده که مال خودمه،هم متنش هم...؟!
2-توی یه رمان یه داستان کوچولو بود:
یه روز یه پسر کوچولو تنها بوده،بعد خدا بهش می گه،من یه فرشته برات می فرستم که تنها نباشی،اما به یه شرط....که هیچ وقت نخوای اون مال تو باشه....باید فقط به بودنش راضی باشی،و این که به حرفهات گوش می ده،اما اگر یه روزی خواستی مال تو باشه،اون از پیشت میره،اگر من هم بهش بگم مال من میشی؟یا بگم با من ازدواج می کنی؟شاید بذاره بره...!
3-شاید فکر کنید دل من چقدر شلوغه،اما دل من هنوز که هنوزه باکره است...!جدی می گم...
4-مقصر من نبودم،مقصر مهربانی شاهزاده بود...
5-از هوس متنفرم،علاقه ای که با هوس شروع بشه،فاتحش خوندس.!
6-من امروز شاید گدا باشم،اما تا عاقبت که گدا نیستم...!
7-من گدایی هستم ...که اگر شاهزاده ای خیردار قلبم شود....
به اشاره چشمش جانم را فدای یک لبخندش می کنم...
8-جدی گفتم،من سابقه دارم،یه بار به خاطر عشق از جانم گذشتم،اما خدا نگهم داشت،(واسه خاطر آبجیم خودم رو انداختم توی رودخونه ای که وقتی سیل بود،کسی ازش جون سالم به در نمی برد،اما اون فقط چادر خواهرم بود...)
9-امیدوارم زندگی مثل قصه ها نباشه...
10-یعنی میشه یه شاهزاده خریدار قلب من بشه؟!
11-شاهزاده مردونه می خوامت(مخاطب/عام)!
12-اگر دلت گرفت،حرفت رو فقط به خدا بزن.
آخر نوشت:
می خواهم رها شوم...
رها تر از گیسوان خورشید....
که هر روز زیبایش را به رخ...می کشد...
خدایا یاری کن....
دلم از دوست داشتن ها خالی نشود